در این صفحه میتوانید تمام مطالب مرتبط با «مولانا» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.
خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : حکمت آفریدن دوزخ آن جهان و زندان این جهان و سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : انبیا گفتند فال زشت و بد و سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : معنی حزم و مثال مرد حازم و سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : برون رفتن به سوی آن درخت و سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : گواهی دادن دست و پا و زبان بر سر ظالم هم در دنیا و سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : گفت ای یاران زمان آن رسی
با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت
موزیک دسترسی پیدا کنید
u202b
u202cu202b
حکمت آفریدن دوزخ آن جهان و زندان این جهان تا معبد متکبران باشد کی ائتیا طوعا او کرها
.
که لئیمان در جفا صافی شوندچون وفا بینند خود جافی شوند
مسجد طاعاتشان پس دوزخستپای بند مرغ بیگانه فخست
هست زندان صومعهٔ دزد و لیمکاندرو ذاکر شود حق را مقیم
چون عبادت بود مقصود از بشرشد عبادتگاه گردن کش سقر
آدمی را هست در هر کار دستلیک ازو مقصود این خدمت بدست
ما خلقت الج...
ادامه مطلب u202b
u202cu202b
باز جواب انبیا علیهم السلام
.
انبیا گفتند فال زشت و بداز میان جانتان دارد مدد
گر تو جایی خفته باشی با خطراژدها در قصد تو از سوی سر
مهربانی مر ترا آگاه کردکه بجه زود ار نه اژدرهات خورد
تو بگویی فال بد چون می زنیفال چه بر جه ببین در روشنی
از میان فال بد من خود ترامی رهانم می برم سوی سرا
چون نبی آگه کننده ست از نهانکو بدید آنچ ندید اهل جهان
گر طبیبی گویدت ...
ادامه مطلب u202b
u202cu202b
معنی حزم و مثال مرد حازم
.
یا به حال اولینان بنگریدیا سوی آخر بحزمی در پرید
حزم چه بود در دو تدبیر احتیاطاز دو آن گیری که دورست از خباط
آن یکی گوید درین ره هفت روزنیست آب و هست ریگ پای سوز
آن دگر گوید دروغست این برانکه بهر شب چشمه ای بینی روان
حزم آن باشد که بر گیری تو آبتا رهی از ترس و باشی بر صواب
گر بود در راه آب این را بریزور نباشد وای بر مرد ستیز
ا...
ادامه مطلب u202b
u202cu202b
برون رفتن به سوی آن درخت
.
چون برون رفتند سوی آن درختگفت دستش را سپس بندید سخت
تا گناه و جرم او پیدا کنمتا لوای عدل بر صحرا زنم
گفت ای سگ جد او را کشته ایتو غلامی خواجه زین رو گشته ای
خواجه را کشتی و بردی مال اوکرد یزدان آشکارا حال او
آن زنت او را کنیزک بوده استبا همین خواجه جفا بنموده است
هر چه زو زایید ماده یا که نرملک وارث باشد آنها سر بسر
تو غلامی کسب و کارت ملک اوستشرع جستی شرع بستان رو نکوست
خواجه را کشتی باستم زار زارهم برینجا خواجه گویان زینهار
کارد از اشتاب کردی زیر خاکاز خیالی که بدیدی سهمناک
نک سرش با کارد در زیر زمینباز کاوید این زمین را همچنین
نام این سگ هم نبشته کارد برکرد با خواجه چنین مکر و ضرر
همچنان کردند چون بشکافتنددر زمین آن کارد و سر را یافتند
ولوله در خلق افتاد آن زمانهر یکی زنار ببرید از میان
بعد از آن گفتش بیا ای دادخواهداد خود بستان بدان روی سیاه
...
ادامه مطلب u202b
u202cu202b
گواهی دادن دست و پا و زبان بر سر ظالم هم در دنیا
.
پس همینجا دست و پایت در گزندبر ضمیر تو گواهی می دهند
چون موکل می شود برتو ضمیرکه بگو تو اعتقادت وا مگیر
خاصه در هنگام خشم و گفت و گومی کند ظاهر سرت را مو بمو
چون موکل می شود ظلم و جفاکه هویدا کن مرا ای دست و پا
چون همی گیرد گواه سر لگامخاصه وقت جوش و خشم و انتقام
پس همان کس کین موکل می کندتا لوای راز بر صحرا زند
پس موکلهای دیگر روز حشرهم تواند آفرید از بهر نشر
ای بده دست آمده در ظلم و کینگوهرت پیداست حاجت نیست این
نیست حاجت شهره گشتن در گزندبر ضمیر آتشینت واقف اند
نفس تو هر دم بر آرد صد شرارکه ببینیدم منم ز اصحاب نار
جزو نارم سوی کل خود روممن نه نورم که سوی حضرت شوم
همچنان کین ظالم حق ناشناسبهر گاوی کرد چندین التباس
او ازو صد گاو برد و صد شترنفس اینست ای پدر از وی ببر
نیز روزی با خدا زاری نکردیا ربی نامد ازو روزی بدرد
کای ...
ادامه مطلب u202b
u202cu202b
عزم کردن داود علیه السلام به خواندن خلق بدان صحرا کی راز آشکارا کند و حجتها را همه قطع کند
.
گفت ای یاران زمان آن رسیدکان سر مکتوم او گردد پدید
جمله برخیزید تا بیرون رویمتا بر آن سر نهان واقف شویم
در فلان صحرا درختی هست زفتشاخهااش انبه و بسیار و چفت
سخت راسخ خیمه گاه و میخ اوبوی خون می آیدم از بیخ او
خون شدست اندر بن آن خوش درختخواجه راکشتست این منحوس بخت
تا کنون حلم خدا پوشید آنآخر از ناشکری آن قلتبان
که عیال خواجه را روزی ندیدنه بنوروز و نه موسمهای عید
بی نوایان را به یک لقمه نجستیاد ناورد او ز حقهای نخست
تا کنون از بهر یک گاو این لعینمی زند فرزند او را در زمین
او بخود برداشت پرده از گناهورنه می پوشید جرمش را اله
کافر و فاسق درین دور گزندپرده خود را بخود بر می درند
ظلم مستورست در اسرار جانمی نهد ظالم بپیش مردمان
که ببینیدم که دارم شاخهاگاو دوزخ را ببینید از ملا
مولانا جل...
ادامه مطلب u202b
u202cu202b
تضرع آن شخص از داوری داود علیه السلام
.
سجده کرد و گفت کای دانای سوزدر دل داود انداز آن فروز
در دلش نه آنچ تو اندر دلماندر افکندی براز ای مفضلم
این بگفت و گریه در شد های هایتا دل داود بیرون شد ز جای
گفت هین امروز ای خواهان گاومهلتم ده وین دعاوی را مکاو
تا روم من سوی خلوت در نمازپرسم این احوال از دانای راز
خوی دارم در نماز این التفاتمعنی قرة عینی فی الصلوة
روزن جانم گشادست از صفامی رسد بی واسطه نامهٔ خدا
نامه و باران و نور از روزنممی فتد در خانه ام از معدنم
دوزخست آن خانه کان بی روزنستاصل دین ای بنده روزن کردنست
تیشهٔ هر بیشه ای کم زن بیاتیشه زن در کندن روزن هلا
یا نمی دانی که نور آفتابعکس خورشید برونست از حجاب
نور این دانی که حیوان دید همپس چه کرمنا بود بر آدمم
من چو خورشیدم درون نور غرقمی ندانم کرد خویش از نور فرق
رفتنم سوی نماز و آن خلابهر تعلیمست ره مر خلق را
کژ نهم تا ...
ادامه مطلب u202b
u202cu202b
بیان اشارت سلام سوی دست راست در قیامت از هیبت محاسبه حق از انبیا استعانت و شفاعت خواستن
.
انبیا گویند روز چاره رفتچاره آنجا بود و دست افزار زفت
مرغ بی هنگامی ای بدبخت روترک ما گو خون ما اندر مشو
رو بگرداند به سوی دست چپدر تبار و خویش گویندش که خپ
هین جواب خویش گو با کردگارما کییم ای خواجه دست از ما بدار
نه ازین سو نه از آن سو چاره شدجان آن بیچاره دل صد پاره شد
از همه نومید شد مسکین کیاپس برآرد هر دو دست اندر دعا
کز همه نومید گشتم ای خدااول و آخر توی و منتها
در نماز این خوش اشارتها ببینتا بدانی کین بخواهد شد یقین
بچه بیرون آر از بیضه نمازسر مزن چون مرغ بی تعظیم و ساز
مولانا جلال الدین محمد بلخی – مولوی
...
ادامه مطلب u202b
u202cu202b
اقتدا کردن قوم از پس دقوقی
.
پیش در شد آن دقوقی در نمازقوم همچون اطلس آمد او طراز
اقتدا کردند آن شاهان قطاردر پی آن مقتدای نامدار
چونک با تکبیرها مقرون شدندهمچو قربان از جهان بیرون شدند
معنی تکبیر اینست ای امامکای خدا پیش تو ما قربان شدیم
وقت ذبح الله اکبر می کنیهمچنین در ذبح نفس کشتنی
تن چو اسمعیل و جان همچون خلیلکرد جان تکبیر بر جسم نبیل
گشت کشته تن ز شهوتها و آزشد به بسم الله بسمل در نماز
چون قیامت پیش حق صفها زدهدر حساب و در مناجات آمده
ایستاده پیش یزدان اشک ریزبر مثال راست خیز رستخیز
حق همی گوید چه آوردی مرااندرین مهلت که دادم من ترا
عمر خود را در چه پایان برده ایقوت و قوت در چه فانی کرده ای
گوهر دیده کجا فرسوده ایپنج حس را در کجا پالوده ای
چشم و هوش و گوش و گوهرهای عرشخرج کردی چه خریدی تو ز فرش
دست و پا دادمت چون بیل و کلندمن ببخشیدم ز خود آن کی شدند
همچنین پیغامهای...
ادامه مطلب u202b
u202cu202b
پیش رفتن دقوقی به امامت آن قوم
.
در تحیات و سلام الصالحینمدح جملهٔ انبیا آمد عجین
مدحها شد جملگی آمیختهکوزه ها در یک لگن در ریخته
زانک خود ممدوح جز یک بیش نیستکیشها زین روی جز یک کیش نیست
دان که هر مدحی بنور حق رودبر صور و اشخاص عاریت بود
مدحها جز مستحق را کی کنندلیک بر پنداشت گم ره می شوند
همچو نوری تافته بر حایطیحایط آن انوار را چون رابطی
لاجرم چون سایه سوی اصل راندضال مه گم کرد و ز استایش بماند
یا ز چاهی عکس ماهی وا نمودسر بچه در کرد و آن را می ستود
در حقیقت مادح ماهست اوگرچه جهل او بعکسش کرد رو
مدح او مه راست نه آن عکس راکفر شد آن چون غلط شد ماجرا
کز شقاوت گشت گم ره آن دلیرمه به بالا بود و او پنداشت زیر
زین بتان خلقان پریشان می شوندشهوت رانده پشیمان می شوند
زآنک شهوت با خیالی رانده استوز حقیقت دورتر وا مانده است
با خیالی میل تو چون پر بودتا بدان پر بر حقیقت بر شود
چون...
ادامه مطلب u202b
u202cu202b
هفت مرد شدن آن هفت درخت
.
بعد دیری گشت آنها هفت مردجمله در قعده پی یزدان فرد
چشم می مالم که آن هفت ارسلانتا کیانند و چه دارند از جهان
چون به نزدیکی رسیدم من ز راهکردم ایشان را سلام از انتباه
قوم گفتندم جواب آن سلامای دقوقی مفخر و تاج کرام
گفتم آخر چون مرا بشناختندپیش ازین بر من نظر ننداختند
از ضمیر من بدانستند زودیکدگر را بنگریدند از فرود
پاسخم دادند خندان کای عزیزاین بپوشیدست اکنون بر تو نیز
بر دلی کو در تحیر با خداستکی شود پوشیده راز چپ و راست
گفتم ار سوی حقایق بشکفندچون ز اسم حرف رسمی واقفند
گفت اگر اسمی شود غیب از ولیآن ز استغراق دان نه از جاهلی
بعد از آن گفتند ما را آرزوستاقتدا کردن به تو ای پاک دوست
گفتم آری لیک یک ساعت که منمشکلاتی دارم از دور زمن
تا شود آن حل به صحبتهای پاککه به صحبت روید انگوری ز خاک
دانهٔ پرمغز با خاک دژمخلوتی و صحبتی کرد از کرم
خویشت...
ادامه مطلب جایزه سالانه مولانا با عنوان «آوای مولانایی» در سال 1396 به محمد معتمدی رسید.به نقل از روابط عمومی اثر، جایزه مولانا در بخش موسیقی هفت نفر را به عنوان هیئت داوری دارد که کارشناسان بحث مولوی شناسی هستند. این کارشناسان در طول سال خوانندگان و یا موزیسین هایی که آثاری با محوریت مولانا دارند، بررسی می کنند و از میان آنان کاندیدا هایی برای گرفتنِ این جایزه انتخاب می کنند. امسال علیرضا قربانی و محمد معتمدی کاندیدا های گرفتنِ جایزه ی «آوای مولانایی» بودند. در نهایت با بررسی های صورت گرفته این جایزه به محمد معتمدی رسید. معتمدی در آثارش استفاده ی بیشتری از آثار مولانا داشته و نظر مردمی هم بیشتر به سمتِ معتمدی بوده است. از میان هفت داوری که بخش موسیقی را بررسی می کنند، پنج نفر به معتمدی رای داده اند تا این خواننده با قطعیت جایزه ی مولوی را از آنِ خود کند. جایزه «آوای مولانایی» از سال 1389 تاکنون به...
ادامه مطلب u202b
u202cu202b
باز شدن آن شمعها هفت درخت
.
باز هر یک مرد شد شکل درختچشمم از سبزی ایشان نیکبخت
زانبهی برگ پیدا نیست شاخبرگ هم گم گشته از میوهٔ فراخ
هر درختی شاخ بر سدره زدهسدره چه بود از خلا بیرون شده
بیخ هر یک رفته در قعر زمینزیرتر از گاو و ماهی بد یقین
بیخشان از شاخ خندان روی ترعقل از آن اشکالشان زیر و زبر
میوه ای که بر شکافیدی ز زورهمچو آب از میوه جستی برق نور
مولانا جلال الدین محمد بلخی – مولوی ...
ادامه مطلب نمودن آن شمعها در نظر هفت مرد . هفت شمع اندر نظر شد هفت مرد نورشان میشد به سقف لاژورد پیش آن انوار نور روز درد از صلابت نورها را میسترد &nbs...
ادامه مطلب u202b
u202cu202bبازگشتن به قصهٔ دقوقی
.
مر علی را در مثالی شیر خواندشیر مثل او نباشد گرچه راند
از مثال و مثل و فرق آن برانجانب قصهٔ دقوقی ای جوان
آنک در فتوی امام خلق بودگوی تقوی از فرشته می ربود
آنک اندر سیر مه را مات کردهم ز دین داری او دین رشک خورد
با چنین تقوی و اوراد و قیامطالب خاصان حق بودی مدام
در سفر معظم مرادش آن بدیکه دمی بر بندهٔ خاصی زدی
این همی گفتی چو می رفتی براهکن قرین خاصگانم ای اله
یا رب آنها راکه بشناسد دلمبنده و بسته میان ومجملم
و آنک نشناسم تو ای یزدان جانبر من محجوبشان کن مهربان
حضرتش گفتی که ای صدر مهیناین چه عشقست و چه استسقاست این
مهر من داری چه می جویی دگرچون خدا با تست چون جویی بشر
او بگفتی یا رب ای دانای رازتو گشودی در دلم راه نیاز
درمیان بحر اگر بنشسته امطمع در آ...
ادامه مطلب u202b
u202cu202bقصهٔ دقوقی رحمة الله علیه و کراماتش
.
آن دقوقی داشت خوش دیباجه ایعاشق و صاحب کرامت خواجه ای
در زمین می شد چو مه بر آسمانشب روان راگشته زو روشن روان
در مقامی مسکنی کم ساختیکم دو روز اندر دهی انداختی
گفت در یک خانه گر باشم دو روزعشق آن مسکن کند در من فروز
غرة المسکن احاذره اناانقلی یا نفس سیری للغنا
لا اعود خلق قلبی بالمکانکی یکون خالصا فی الامتحان
روز اندر سیر بد شب در نمازچشم اندر شاه باز او همچو باز
منقطع از خلق نه از بد خویمنفرد از مرد و زن نه از دوی
مشفقی خلق و نافع همچو آبخوش شفعیی و دعااش مستجاب
نیک و بد را مهربان و مستقربهتر از مادر شهی تر از پدر
گفت پیغامبر شما را ای مهانچون پدر هستم شفیق و مهربان
زان سبب که جمله اجزای منیدجزو را از کل چرا بر می کنید
جزو از کل قطع شد ...
ادامه مطلب u202b
u202cu202bصبرکردن لقمان چون دید کی داود حلقه ها می ساخت از سال کردن با این نیت کی صبر از سال موجب فرج باشد
.
رفت لقمان سوی داود صفادید کو می کرد ز آهن حلقه ها
جمله را با همدگر در می فکندز آهن پولاد آن شاه بلند
صنعت زراد او کم دیده بوددرعجب می ...
ادامه مطلب Posted by: Mohammad Daeizadeh in مولوی 57 mins ago
6 Views u202b
u202cu202bدر بیان آنک تن روح را چون لباسی است و این دست آستین دست روحست واین پای موزهٔ پای روحست
.
تا بدانی که تن آمد چون لباسرو بجو لابس لباسی را ملیس
روح را توحید الله خوشترستغیر ظاهر دست و پای دیگرست
دست و پا در خواب بینی و ایتلافآن حقیقت دان مدانش از گزاف
آن توی که بی بدن داری بد...
ادامه مطلب u202b
u202cu202bخلاص یافتن کودکان از مکتب بدین مکر
.
سجده کردند و بگفتند ای کریمدور بادا از تو رنجوری و بیم
پس برون جستند سوی خانه هاهمچو مرغان در هوای دانه ها
مادرانشان خشمگین گشتند و گفتروز کتاب و شما با لهو جفت
عذر آوردند کای مادر تو بیستاین گناه از ما و از تقصیر نیست
از قضای آسمان استاد ماگشت رنجور و سقیم و مبتلا
مادران گفتند مکرست و دروغصد دروغ آرید بهر طمع دوغ
ما صباح آییم پیش اوستاتا ببینیم اصل این مک...
ادامه مطلب u202b
u202cu202bرنجور شدن اوستاد به وهم
.
گشت استا سست از وهم و ز بیمبر جهید و می کشانید او گلیم
خشمگین با زن که مهر اوست سستمن بدین حالم نپرسید و نجست
خود مرا آگه نکرد از رنگ منقصد دارد تا رهد از ننگ من
او به حسن و جلوهٔ خود مست گشتبی خبر کز بام افتادم چو طشت
آمد و در را بتندی وا گشادکودکان اندر پی آن اوستاد
گفت زن خیرست چون زود آمدیکه مبادا ذات نیکت را بدی
گفت کوری رنگ و حال من ببیناز غمم بیگانگان اندر حنی...
ادامه مطلب Posted by: Mohammad Daeizadeh in مولوی 13 hours ago
20 Views u202b
u202cu202bبیمار شدن فرعون هم به وهم از تعظیم خلقان
.
سجدهٔ خلق از زن و از طفل و مردزد دل فرعون را رنجور کرد
گفتن هریک خداوند و ملکآنچنان کردش ز وهمی منهتک
که به دعوی الهی شد دلیراژدها گشت و نمی شد هیچ سیر
عقل جزوی آفتش وهمست و ظنزانک در ظلمات شد او را وطن
بر زمین گر نیم گز راهی بود...
ادامه مطلب u202b
u202cu202bدر وهم افکندن کودکان اوستاد را
.
روز گشت و آمدند آن کودکانبر همین فکرت ز خانه تا دکان
جمله استادند بیرون منتظرتا درآید اول آن یار مصر
زانک منبع او بدست این رای راسر امام آید همیشه پای را
ای مقلد تو مجو بیشی بر آنکو بود منبع ز نور آسمان
او در آمد گفت استا را سلامخیر باشد رنگ رویت زردفام
گفت استا نیست رنجی مر مراتو برو بنشین مگو یاوه هلا
نفی کرد اما غبار وهم بداندکی اندر دلش ناگاه زد
اندر آمد د...
ادامه مطلب u202b
u202cu202bعقول خلق متفاوتست در اصل فطرت و نزد معتزله متساویست تفاوت عقول از تحصیل علم است
.
اختلاف عقلها در اصل بودبر وفاق سنیان باید شنود
بر خلاف قول اهل اعتزالکه عقول از اصل دارند اعتدال
تجربه و تعلیم بیش و کم کندتا یکی را از یکی اعلم کند
باطلست این زانک رای کودکیکه ندارد تجربه در مسلکی
بر دمید اندیشه ای زان طفل خردپیر با صد تجربه بویی نبرد
خود فزون آن به که آن از فطرتستتا ز افزونی که جهد و فکرتست
تو...
ادامه مطلب u202b
u202cu202bمثال رنجور شدن آدمی بوهم تعظیم خلق و رغبت مشتریان بوی و حکایت معلم
.
کودکان مکتبی از اوستادرنج دیدند از ملال و اجتهاد
مشورت کردند در تعویق کارتا معلم در فتد در اضطرار
چون نمی آید ورا رنجورییکه بگیرد چند روز او دوریی
تا رهیم از حبس و تنگی و ز کارهست او چون سنگ خارا بر قرار
آن یکی زیرکتر این تدبیر کردکه بگوید اوستا چونی تو زرد
خیر باشد رنگ تو بر جای نیستاین اثر یا از هوا یا از تبیست
اندکی اندر ...
ادامه مطلب u202b
u202cu202bبیان آنک علم را دو پرست و گمان را یک پرست ناقص آمد ظن به پرواز ابترست مثال ظن و یقین در علم
.
علم را دو پر گمان را یک پرستناقص آمد ظن به پرواز ابترست
مرغ یک پر زود افتد سرنگونباز بر پرد دو گامی یا فزون
افت خیزان می رود مرغ گمانبا یکی پر بر امید آشیان
چون ز ظن وا رست علمش رو نمودشد دو پر آن مرغ یک پر پر گشود
بعد از آن یمشی سویا مستقیمنه علی وجهه مکبا او سقیم
با دو پر بر می پرد چون جبرئیلبی گم...
ادامه مطلب u202b
u202cu202bعذر گفتن نظم کننده و مدد خواستن
.
ای تقاضاگر درون همچون جنینچون تقاضا می کنی اتمام این
سهل گردان ره نما توفیق دهیا تقاضا را بهل بر ما منه
چون ز مفلس زر تقاضا می کنیزر ببخشش در سر ای شاه غنی
بی تو نظم و قافیه شام و سحرزهره کی دارد که آید در نظر
نظم و تجنیس و قوافی ای علیمبندهٔ امر توند از ترس و بیم
چون مسبح کرده ای هر چیز راذات بی تمییز و با تمییز را
هر یکی تسبیح بر نوعی دگرگوید و از حال آن ا...
ادامه مطلب Posted by: Mohammad Daeizadeh in مولوی 15 hours ago 28 Views
u202b
u202cu202bدویدن گاو در خانهٔ آن دعا کننده بالحاح قال النبی صلی الله علیه وسلم ان الله یحب الملحین فی الدعا زیرا عین خواست از حق تعالی و الحاح خواهنده را به است از آنچ می خواهد آن را ازو
.
تا که روزی ناگهان در چاشتگاهاین دعا می کرد با زاری و آه
ناگهان در خانه اش گاوی دویدشاخ زد بشکست دربند و کلید
گاو گستاخ اندر آن خانه بجستمرد در جست و ق...
ادامه مطلب u202b
u202cu202bداستان مشغول شدن عاشقی به عشق نامه خواندن و مطالعه کردن عشق نامه درحضور معشوق خویش و معشوق آن را ناپسند داشتن کی طلب الدلیل عند حضور المدلول قبیح والاشتغال بالعلم بعد الوصول الی المعلوم مذموم
.
آن یکی را یار پیش خود نشاندنامه بیرون کرد و پیش یار خواند
بیتها در نامه و مدح و ثنازاری و مسکینی و بس لابه ها
گفت معشوق این اگر بهر منستگاه وصل این عمر ضایع کردنست
من به پیشت حاضر و تو نامه خواننیست ای...
ادامه مطلب u202b
u202cu202bحکایت
.
u202b
در صحابه کم بدی حافظ کسیگرچه شوقی بود جانشان را بسی
زانک چون مغزش در آگند و رسیدپوستها شد بس رقیق و واکفید
قشر جوز و فستق و بادام هممغز چون آگندشان شد پوست کم
مغز علم افزود کم شد پوستشزانک عاشق را بسوزد دوستش
وصف مطلوبی چو ضد طالبیستوحی و برق نور سوزندهٔ نبیست
چون تجلی کرد اوصاف قدیمپس بسوزد وصف حادث را گلیم
ربع قرآن هر که را محفوظ بودجل فینا از صحابه می شنود
جمع صورت با چنین معنی ژ...
ادامه مطلب u202b
u202cu202bاختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل
.
u202b
پیل اندر خانهٔ تاریک بودعرضه را آورده بودندش هنود
از برای دیدنش مردم بسیاندر آن ظلمت همی شد هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبوداندر آن تاریکیش کف می بسود
آن یکی را کف به خرطوم اوفتادگفت همچون ناودانست این نهاد
آن یکی را دست بر گوشش رسیدآن برو چون بادبیزن شد پدید
آن یکی را کف چو بر پایش بسودگفت شکل پیل دیدم چون عمود
آن یکی بر پشت او بنهاد دستگفت خود این پیل چو...
ادامه مطلب