
u202b u202cu202b حکمت آفریدن دوزخ آن جهان و زندان این جهان تا معبد متکبران باشد کی ائتیا طوعا او کرها . که لئیمان در جفا صافی شوندچون وفا بینند خود جافی شوند مسجد طاعاتشان پس دوزخستپایبند مرغ بیگانه فخست هست زندان صومعهٔ دزد و لیمکاندرو ذاکر شود حق را مقیم چون عبادت بود مقصود از بشرشد عبادتگاه گردنکش سقر آدمی را هست در هر کار دستلیک ازو مقصود این خدمت بدست ما خلقت الج...
ادامه مطلب
u202b u202cu202b باز جواب انبیا علیهم السلام . انبیا گفتند فال زشت و بداز میان جانتان دارد مدد گر تو جایی خفته باشی با خطراژدها در قصد تو از سوی سر مهربانی مر ترا آگاه کردکه بجه زود ار نه اژدرهات خورد تو بگویی فال بد چون میزنیفال چه بر جه ببین در روشنی از میان فال بد من خود ترامیرهانم میبرم سوی سرا چون نبی آگه کنندهست از نهانکو بدید آنچ ندید اهل جهان گر طبیبی گویدت ...
ادامه مطلب
u202b u202cu202b معنی حزم و مثال مرد حازم . یا به حال اولینان بنگریدیا سوی آخر بحزمی در پرید حزم چه بود در دو تدبیر احتیاطاز دو آن گیری که دورست از خباط آن یکی گوید درین ره هفت روزنیست آب و هست ریگ پایسوز آن دگر گوید دروغست این برانکه بهر شب چشمهای بینی روان حزم آن باشد که بر گیری تو آبتا رهی از ترس و باشی بر صواب گر بود در راه آب این را بریزور نباشد وای بر مرد ستیز ا...
ادامه مطلب
u202b u202cu202b برون رفتن به سوی آن درخت . چون برون رفتند سوی آن درختگفت دستش را سپس بندید سخت تا گناه و جرم او پیدا کنمتا لوای عدل بر صحرا زنم گفت ای سگ جد او را کشتهایتو غلامی خواجه زین رو گشتهای خواجه را کشتی و بردی مال اوکرد یزدان آشکارا حال او آن زنت او را کنیزک بوده استبا همین خواجه جفا بنموده است هر چه زو زایید ماده یا که نرملک وارث باشد آنها سر بسر تو غلامی کسب و کارت ملک اوستشرع جستی شرع بستان رو نکوست خواجه را کشتی باستم زار زارهم برینجا خواجه گویان زینهار کارد از اشتاب کردی زیر خاکاز...
ادامه مطلب
u202b u202cu202b گواهی دادن دست و پا و زبان بر سر ظالم هم در دنیا . پس همینجا دست و پایت در گزندبر ضمیر تو گواهی میدهند چون موکل میشود برتو ضمیرکه بگو تو اعتقادت وا مگیر خاصه در هنگام خشم و گفت و گومیکند ظاهر سرت را مو بمو چون موکل میشود ظلم و جفاکه هویدا کن مرا ای دست و پا چون همیگیرد گواه سر لگامخاصه وقت جوش و خشم و انتقام پس همان کس کین موکل میکندتا لوای راز بر صحرا زند پس موکلهای دیگر روز حشرهم تواند آفرید از بهر نشر ای بده دست آمده در ظلم و کینگوهرت پیداست حاجت نیست این نیست حاجت شهره گشتن ...
ادامه مطلب
u202b u202cu202b عزم کردن داود علیه السلام به خواندن خلق بدان صحرا کی راز آشکارا کند و حجتها را همه قطع کند . گفت ای یاران زمان آن رسیدکان سر مکتوم او گردد پدید جمله برخیزید تا بیرون رویمتا بر آن سر نهان واقف شویم در فلان صحرا درختی هست زفتشاخهااش انبه و بسیار و چفت سخت راسخ خیمهگاه و میخ اوبوی خون میآیدم از بیخ او خون شدست اندر بن آن خوش درختخواجه راکشتست این منحوسبخت تا کنون حلم خدا پوشید آنآخر از ناشکری آن قلتبان که عیال خواجه را روزی ندیدنه بنوروز و نه موسمهای عید بینوایان را به یک لقمه نجست...
ادامه مطلب
u202b u202cu202b تضرع آن شخص از داوری داود علیه السلام . سجده کرد و گفت کای دانای سوزدر دل داود انداز آن فروز در دلش نه آنچ تو اندر دلماندر افکندی براز ای مفضلم این بگفت و گریه در شد های هایتا دل داود بیرون شد ز جای گفت هین امروز ای خواهان گاومهلتم ده وین دعاوی را مکاو تا روم من سوی خلوت در نمازپرسم این احوال از دانای راز خوی دارم در نماز این التفاتمعنی قرة عینی فی الصلوة روزن جانم گشادست از صفامیرسد بی واسطه نامهٔ خدا نامه و باران و نور از روزنممیفتد در خانهام از معدنم دوزخست آن خانه کان بی روز...
ادامه مطلب
u202b u202cu202b بیان اشارت سلام سوی دست راست در قیامت از هیبت محاسبه حق از انبیا استعانت و شفاعت خواستن . انبیا گویند روز چاره رفتچاره آنجا بود و دستافزار زفت مرغ بیهنگامی ای بدبخت روترک ما گو خون ما اندر مشو رو بگرداند به سوی دست چپدر تبار و خویش گویندش که خپ هین جواب خویش گو با کردگارما کییم ای خواجه دست از ما بدار نه ازین سو نه از آن سو چاره شدجان آن بیچارهدل صد پاره شد از همه نومید شد مسکین کیاپس برآرد هر دو دست اندر دعا کز همه نومید گشتم ای خدااول و آخر توی و منتها در نماز این خوش اشارتها...
ادامه مطلب
u202b u202cu202b اقتدا کردن قوم از پس دقوقی . پیش در شد آن دقوقی در نمازقوم همچون اطلس آمد او طراز اقتدا کردند آن شاهان قطاردر پی آن مقتدای نامدار چونک با تکبیرها مقرون شدندهمچو قربان از جهان بیرون شدند معنی تکبیر اینست ای امامکای خدا پیش تو ما قربان شدیم وقت ذبح الله اکبر میکنیهمچنین در ذبح نفس کشتنی تن چو اسمعیل و جان همچون خلیلکرد جان تکبیر بر جسم نبیل گشت کشته تن ز شهوتها و آزشد به بسم الله بسمل در نماز چون قیامت پیش حق صفها زدهدر حساب و در مناجات آمده ایستاده پیش یزدان اشکریزبر مثال راستخی...
ادامه مطلب
u202b u202cu202b پیش رفتن دقوقی به امامت آن قوم . در تحیات و سلام الصالحینمدح جملهٔ انبیا آمد عجین مدحها شد جملگی آمیختهکوزهها در یک لگن در ریخته زانک خود ممدوح جز یک بیش نیستکیشها زین روی جز یک کیش نیست دان که هر مدحی بنور حق رودبر صور و اشخاص عاریت بود مدحها جز مستحق را کی کنندلیک بر پنداشت گمره میشوند همچو نوری تافته بر حایطیحایط آن انوار را چون رابطی لاجرم چون سایه سوی اصل راندضال مه گم کرد و ز استایش بماند یا ز چاهی عکس ماهی وا نمودسر بچه در کرد و آن را میستود در حقیقت مادح ماهست اوگرچه جه...
ادامه مطلب
u202b u202cu202b هفت مرد شدن آن هفت درخت . بعد دیری گشت آنها هفت مردجمله در قعده پی یزدان فرد چشم میمالم که آن هفت ارسلانتا کیانند و چه دارند از جهان چون به نزدیکی رسیدم من ز راهکردم ایشان را سلام از انتباه قوم گفتندم جواب آن سلامای دقوقی مفخر و تاج کرام گفتم آخر چون مرا بشناختندپیش ازین بر من نظر ننداختند از ضمیر من بدانستند زودیکدگر را بنگریدند از فرود پاسخم دادند خندان کای عزیزاین بپوشیدست اکنون بر تو نیز بر دلی کو در تحیر با خداستکی شود پوشیده راز چپ و راست گفتم ار سوی حقایق بشکف...
ادامه مطلب
u202b u202cu202b باز شدن آن شمعها هفت درخت . باز هر یک مرد شد شکل درختچشمم از سبزی ایشان نیکبخت زانبهی برگ پیدا نیست شاخبرگ هم گم گشته از میوهٔ فراخ هر درختی شاخ بر سدره زدهسدره چه بود از خلا بیرون شده بیخ هر یک رفته در قعر زمینزیرتر از گاو و ماهی بد یقین بیخشان از شاخ خندانرویترعقل از آن اشکالشان زیر و زبر میوهای که بر شکافیدی ز زورهمچو آب از میوه جستی برق نور مولانا جلال الدین محمد بلخی –xa0 مولوی ...
ادامه مطلب
نمودن آن شمعها در نظر هفت مرد . هفت شمع اندر نظر شد هفت مرد نورشان میشد به سقف لاژور...
ادامه مطلب
u202b u202cu202bبازگشتن به قصهٔ دقوقی . مر علی را در مثالی شیر خواندشیر مثل او نباشد گرچه راند از مثال و مثل و فرق آن برانجانب قصهٔ دقوقی ای جوان آنک در فتوی امام خلق بودگوی تقوی از فرشته میربود آنک اندر سیر مه را مات کردهم ز دینداری او دین رشک خورد با چنین تقوی و اوراد و قیامطالب خاصان حق بودی مدام در سفر معظم مرادش آن بدیکه دمی بر بندهٔ خاصی زدی این همیگفتی چو میرفتی براهکن قرین خاصگانم ای اله یا رب آنها راکه بشناسد دلمبنده و بستهمیان ومجملم و آنک نشناسم تو ای یزدان جانبر من محجوبش...
ادامه مطلب
u202b u202cu202bقصهٔ دقوقی رحمة الله علیه و کراماتش . آن دقوقی داشت خوش دیباجهایعاشق و صاحب کرامت خواجهای در زمین میشد چو مه بر آسمانشبروان راگشته زو روشن روان در مقامی مسکنی کم ساختیکم دو روز اندر دهی انداختی گفت در یک خانه گر باشم دو روزعشق آن مسکن کند در من فروز غرة المسکن احاذره اناانقلی یا نفس سیری للغنا لا اعود خلق قلبی بالمکانکی یکون خالصا فی الامتحان روز اندر سیر بد شب در نمازچشم اندر شاه باز او همچو باز منقطع از خلق نه از بد خویمنفرد از مرد و زن نه از دوی مشفقی خلق و نافع ه...
ادامه مطلب
u202b u202cu202bصبرکردن لقمان چون دید کی داود حلقهها میساخت از سال کردن با این نیت کی صبر از سال موجب فرج باشد . رفت لقمان سوی داود صفادید کو میکرد ز آهن حلقهها جمله را با همدگر در میفکندز آهن پولاد آن شاه بلند صنعت زراد او کم دیده بوددرعجب می...
ادامه مطلب
| دانلود با لینک مستقیم و با کیفیت ۱۲۸ و ۳۲۰ + پخش آنلاین و متن آهنگ | Download New Music Omid Molavi Called Na Naro برای دانلود آهنگ نه نرو از امید مولوی به ادامه مطلب بروید . دانلود آهنگ جدید امید مولوی به نام نه نرو متن آهنگ امید مولوی نه نرو : ...
ادامه مطلب
Posted by: Mohammad Daeizadeh in مولوی 57 mins ago 6 Views u202b u202cu202bدر بیان آنک تن روح را چون لباسی است و این دست آستین دست روحست واین پای موزهٔ پای روحست . تا بدانی که تن آمد چون لباسرو بجو لابس لباسی را ملیس روح را توحید الله خوشترستغیر ظاهر دست و پای دیگرست دست و پا در خواب بینی و ایتلافآن حقیقت دان مدانش از گزاف آن توی که بی بدن داری بد...
ادامه مطلب
u202b u202cu202bخلاص یافتن کودکان از مکتب بدین مکر . سجده کردند و بگفتند ای کریمدور بادا از تو رنجوری و بیم پس برون جستند سوی خانههاهمچو مرغان در هوای دانهها مادرانشان خشمگین گشتند و گفتروز کتاب و شما با لهو جفت عذر آوردند کای مادر تو بیستاین گناه از ما و از تقصیر نیست از قضای آسمان استاد ماگشت رنجور و سقیم و مبتلا مادران گفتند مکرست و دروغصد دروغ آرید بهر طمع دوغ ما صباح آییم پیش اوستاتا ببینیم اصل این مک...
ادامه مطلب
u202b u202cu202bرنجور شدن اوستاد به وهم . گشت استا سست از وهم و ز بیمبر جهید و میکشانید او گلیم خشمگین با زن که مهر اوست سستمن بدین حالم نپرسید و نجست خود مرا آگه نکرد از رنگ منقصد دارد تا رهد از ننگ من او به حسن و جلوهٔ خود مست گشتبیخبر کز بام افتادم چو طشت آمد و در را بتندی وا گشادکودکان اندر پی آن اوستاد گفت زن خیرست چون زود آمدیکه مبادا ذات نیکت را بدی گفت کوری رنگ و حال من ببیناز غمم بیگانگان اندر حنی...
ادامه مطلب