سروده ای از رازق فانی : چشمهایت
چشمهایت . چشمهایت دریای عشق را می ماند و من غرقه این بحرم که هر لحظه کشتی زندگانیم را متلاطم می کند و سرگشته ترین غریق در بین موجهای حسرتم و برق نگاهت در ظلمت دلم پنجه خورشید را می ماند و صد شراره غم در فراقت همچو تازیانه بر تن سرد افکارم می نشیند و من نور سبز نگاهت را می جویم آری چشمهایت مرکب اندوه است و من سوار بر گرده ی آن فارغ و سرشار از هیچ همچو ناله ی جغد می گریم و به نا کجا ها می روم و آتش سرخ چشمهایت برگهای سبز زندگیم را می سوزاند و در هنگامه ی یأس تنهاتر از تنها می نشینم و در سراب عشق گلهایی می چینم گلهای نگاهت را گلهای چشمهایت را رازق فانی ...
ادامه مطلب