
دو قناری . توی جنگلی پر از عشق روی شاخه های احساستو حریم دلنواز و عاشقانه گل یاس زیر قطره های پاک و گرم بارون بهاریهمقصم شدن که با هم بمونن دوتا قناری چه شبا که این دو عاشق زیر چلچراغ مهتابواسه هم غزل میگفتن غرلای ساده و ناب هر شب این دوتا قناری با هم همنوا میخوندنتوی شهر آشنایی قصه وفا میخوندن شعراشون همیشه گرم و پر از شور و نوا بودتو تمام طول شعرا انگاری بوی خدا بود بی خیال هرچی درد و بیخیال هرچی غصهبیخبر از اینکه اونجا قصه شون قصه درده آخر یه عشق شیرین روزای نمور و سردهروزگار بی مروت باز با...
ادامه مطلب
نیا تا من فقط تصویر فانی شم . نمیخواهم به تو نزدیک تر گردمنمی خواهم بفهمی علت دردم اگر چه شمع من سوزان و تب دار استخودم خاموش و بی شعله خودم سردم نمیخواهم دگر تاریک تر گردمخودت را گم کنی در مردمک هایم نیا باور کنم سطری ز یک شعرمنیا باور کنم با خویش تنهایم نمیخواهم به من نزدیک تر گردیبگیری دستم و جسمت به من بخشی ببویی پیکرم را حس کنی عطرمشده مانند یک دنیا گل وحشی مرا باور نکن اینها فقط شعرندکه چون گوری درونش خفته ام دیگر ز بس از خود گریزانم که میدانیگرفته خاک شعرم قصه را در بر نیا تا من فقط تصو...
ادامه مطلب
فدای تو . دنبال فرصتی ، فرصت فدای توخواهی جدا شوی ، عمرم فدای تو زندانی غمت ، خواهی کنی مرابا عشق زنده ام ، باقی فدای تو بهر جدائیت ، تلخی چه حاجت استتلخی برای من ، خنده فدای تو ای مهربان من ، نامهربان مشوگر می بری ببر ، جانم برای تو بگذار خاطرم ، با خاطرات تو تسکین دهد مراای عشق آتشین ، دیگر نخواهی یم عشقم فدای تو فرهاد تا به کی ، آزار میدهی شیرین ماه رابا او بگو که یار ، هم جان و تیشه ام بادا فدای تو رازق فانی ...
ادامه مطلب
چشمهایت . چشمهایت دریای عشق را می ماند و من غرقه این بحرم که هر لحظه کشتی زندگانیم را متلاطم می کند و سرگشته ترین غریق در بین موجهای حسرتم و برق نگاهت در ظلمت دلم پنجه خورشید را می ماند و صد شراره غم در فراقت همچو تازیانه بر تن سرد افکارم می نشیند و من نور سبز نگاهت را می جویم آری چشمهایت مرکب اندوه است و من سوار بر گرده ی آن فارغ و سرشار از هیچ همچو ناله ی جغد می گریم و به نا کجا ها می روم و آتش سرخ چشمهایت برگهای سبز زندگیم را می سوزاند و در هنگامه ی یأس تنهاتر از تنها می نشینم و...
ادامه مطلب
بعد از مرگ من فکر کن بعد از مرگ من نفس خواهم کشیدبعد مرگم قلب من در سینه ای خواهد طپید فکر کن یک سال بعد از مرگ جسم خسته امچشم های روشن من عشق را خواهد چشید در تمام عمر اگر آه از نهادم بر نخواستیک نفر شاید بجایم آهی از دل برکشید حرف هایی را که هرگز فرصت گفتن نبودمیشود تا از زبانم در تنی دیگر شنید دست من از زندگی کوتاه خواهد شد ولیدست جاندارم گلوی ظالمان خواهد درید قسمت من گر نشد در زندگی صبح ظهوریک نفر با پای من شاید به پابوسش رسید تک تک اعظای من سهم کسان دیگر استجای من میبیند جها...
ادامه مطلب
خالی از قصه آنچنان خالی شدم از قصه که حجم شب در باورم جا میشود قامت افسانه از بیهودگی در نگاهم ناگهان تا میشود پس نیا نزدیک !! چون گم میشوی در صدای زوزه تکراری ام از دلت چیزی نگو ! خوابیده ام بی صدا در بستر بیماری ام محو شو از خواب من کابوس شب با لب بی قصه بیدارم مکن راحتم با بالش خیسمxa0 برو با فریب کهنه تکرارم مکن خالی ام اما خیالی زخمی ام پر شد از شکل خطوط در همت پچ پچ گنگ صدای خسته و وحشت بی...
ادامه مطلب
گاه زیباست زندگانی منم آن کودک 10 ساله خندان چست و چابک توی شهرستان کرمان توی صحرا میسرودم شعر باران میدویدم همچو آهو میپریدم از سر جو اینک ما من جوانم عاشق فصل خزانم خسته از دست زمانم نا امید و ناتوانم کاش اکنون بودم آنجا مینشستم رو به صحرا میسرودم شعر دل را باز غم با هر بهانه با گوهر های فراوان میکند بر دیده خانه یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین سرد و غمگین توی جمع پاک یاران من جوانی ساده...
ادامه مطلب